خلوتی با اسیر شهرستانی
شمارهٔ ۲۶۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
به جنون عشق مایل افتاده استپیر ما سخت جاهل افتاده است
۲
نمک تازه می زنم به کبابآتش از گریه در دل افتاده است
۳
طفل اشکی است بحر از مژه امکه به دامان ساحل افتاده است
۴
چون نباشد زگریه خانه خرابدیده را کار با دل افتاده است
صفحهٔ ۱ از ۲