خلوتی با اسیر شهرستانی
شمارهٔ ۲۶۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
کدام شوق به راه دویدن افتاده استکه بی خبر دل ما از تپیدن افتاده است
۲
ز بیزبانی من وحشت نگاه کسیچو دام دیده به فکر رمیدن افتاده است
۳
چه دیده ها که ز شرم رخ تو آب شده استچو قطره ای که ز چشم چکیدن افتاده است
۴
غبار ما ز صبا هم بلد نمی گیردبه وادی سفر نارسیدن افتاده است
صفحهٔ ۱ از ۲