شعر را زندگی کن
خلوتی با اسیر شهرستانی

شمارهٔ ۲۸۴

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
رنجی که چشم شب پره از نور دیده استزخم دلم ز مرهم کافور دیده است
۲
کی دار حقشناس فراموش می کندآن سرگذشتگی که زمنصور دیده است
۳
آسایشی که دیده ام از خواب بی رختبیمار عشق در شب دیجور دیده است
۴
شبها به روز آمد و آن راه طی نشدشوقم چو موسی آتشی از دور دیده است
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth