شعر را زندگی کن
خلوتی با اسیر شهرستانی

شمارهٔ ۲۹۴

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
دارم دلی که آینه پیرای بیخودی استآهم گواه محضر دعوای بیخودی است
۲
عالم به دور چشم تو میخانه گشته استچندانکه چشم کار کند جای بیخودی است
۳
چون معنی کرشمه به لفظ آشنا مبادآگاهیی که حاصل سودای بیخودی است
۴
قدر دلم بدان که چمنزاد وحشت استاین قطره بازمانده مینای بیخودی است
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth