شعر را زندگی کن
خلوتی با اسیر شهرستانی

شمارهٔ ۳۰۹

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
حال دل را تنم از ضعف زبانم گویاستراز آتش ز جگر تشنگی خس پیداست
۲
تو و مستانه لباسی که طرازی تن خویشمی توان کرد تفاخر که فلان بی سرو پاست
۳
شدم از ضعف غباری که نیایم به نظرصورت هستیم از آینه دل پیداست
۴
ذره هر چند شود گرد فنا خورشید استقطره هر چند شود خاک نه آخر دریاست؟
صفحهٔ ۱ از ۱
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth