خلوتی با اسیر شهرستانی
شمارهٔ ۳۶۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
در دیار ما زمین مشت غباری هم نداشتآسمان از تنگدستی ها مداری هم نداشت
۲
حیرتی دارم که چون از دیده دریا فتادموج اشک ما که امید کناری هم نداشت
۳
درقفس بر روی بلبل از چمن درها گشودگرچه از بستان گمان وصل خاری هم نداشت
۴
در ره قاتل بیفشاندیم جان تازه ایخاک ما از پستی طالع غباری هم نداشت
صفحهٔ ۱ از ۲