شعر را زندگی کن
خلوتی با اسیر شهرستانی

شمارهٔ ۴۲۴

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
گلاب خون و عبیر غبار می طلبدچه قرض کهنه ز ما آن سوار می طلبد
۲
زبان نفهمی ترک نگاه گرم از دلشراب شعله کباب شرار می طلبد
۳
به خون حسرت جاویدکشتنم بس نیستکه خونبهای من از روزگار می طلبد
۴
شود چو نکهت گل بال گرم پروازمصبا گر از چمن آید که یار می طلبد
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth