خلوتی با اسیر شهرستانی
شمارهٔ ۴۴۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
خیال بت مرا بس در دل دیوانه می گرددکند گر کعبه یاد خاطرم بتخانه می گردد
۲
چه آمیزش بود با عشق جانان خودپرستان راکه اول آشنای او زخود بیگانه می گردد
۳
فریب چشم مستی آنچنان برد اختیار از منکه طرح مسجدی گر افکنم میخانه می گردد
۴
نمی دانم چه می گویم چه حال است اینکه من دارمجنون هم عاقبت از دست من دیوانه می گردد
صفحهٔ ۱ از ۲