خلوتی با اسیر شهرستانی
شمارهٔ ۵۱۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
کلفت زخاطرم دل بیدار می بردزنگ از دلم پیاله سرشار می برد
۲
بی گریه دست و پای تو موجی است در سراببیهوده عرض کوشش بسیار می برد
۳
ناصح ز منع باده اگر نوش می کنددیوانه را به دیدن خمار می برد
۴
آواره گل ز آبله خون نچیده استپایی که ره به کوچه زنار می برد
صفحهٔ ۱ از ۲