خلوتی با اسیر شهرستانی
شمارهٔ ۵۱۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
از من و بلبل صبا صبر و تحمل می بردخاک راهت را به باغ از دامن گل می برد
۲
گرد راهم بی نیازی را به خاک افکند و رفتجرأتش کی بعد ازین نام توکل می برد
۳
پرسش مژگان نازش را زبان دیگر استنام ما از گوشه چشم تغافل می برد
۴
اشک بیتابی ندارد رنگی از خونین دلانطاقت ما رنگ از روی تحمل می برد
صفحهٔ ۱ از ۲