خلوتی با اسیر شهرستانی
شمارهٔ ۵۴۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
نه همین نامه چو شمع از خبرم می سوزدکه چو پروانه پر نامه برم می سوزد
۲
پر طاوس کشد سایه آن جلوه به خاکهر قدم شوق به رنگ دگرم می سوزد
۳
انتظارت نشود سرمه کش دیده کساین چراغی است که از چشم ترم می سوزد
۴
عضو عضوم سبق سوختن از هم گیرندجگر از سینه ودل از جگرم می سوزد
صفحهٔ ۱ از ۲