شعر را زندگی کن
خلوتی با اسیر شهرستانی

شمارهٔ ۶۲۰

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
دشمن هوشی به رویت چشم تر نتوان گشودآفت نظاره ای سویت نظر نتوان گشود
۲
تا سپردم دل به نومیدی چها دیدم مپرسکو دری کز فیض آه بی اثر نتوان گشود
۳
ذوق راحت را به درگاه محبت بار نیستدست خدمت بر میان داری کمر نتوان گشود
۴
گریه تا کردم به کارم عقده دیگر فتادچون گره در رشته ای گردید تر نتوان گشود
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth