شعر را زندگی کن
خلوتی با اسیر شهرستانی

شمارهٔ ۶۳۷

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
دلم زیاد نگاهت به شور می‌آیدچراغ خلوتم از بزم طور می‌آید
۲
وداع هستی خود می‌کنم قرارم نیستهمین بس است که دیدم ز دور می‌آید
۳
غبار راه قناعت که پیک اهل دل استز پایتخت سلیمان مور می‌آید
۴
گذشت مدت عمرم به عجز و غافل از اینکه خاکساری عشق از غرور می‌آید
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth