شعر را زندگی کن
خلوتی با اسیر شهرستانی

شمارهٔ ۷۱۱

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
شدی مست و زد چاک جیب قبا گلشکفتی تو با خنده شد آشنا گل
۲
گرفتار خویت پرستار بویتبه میخانه ها می به گلزارها گل
۳
بهار دگر دارد از رنگ و بویتتو را زیر لب چون نگوید دعا گل
۴
مگر دست او در حنا دید روزیکه نگذارد از دست یکدم حنا گل
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth