خلوتی با اسیر شهرستانی
شمارهٔ ۷۴۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
نمی گنجد به محشر فوج عصیانی که من دارماجل شرمندگیها دارد از جانی که من دارم
۲
نگهدارد خدا از چشم بد از چشم خوبش همکماندار آفتی برگشته مژگانی که من دارم
۳
مرا درد تو می سازد به آیینی که می بایدبسوزد روزگار از درد پنهانی که من دارم
۴
نمی پرسی، نمی خواهی، نمی جویی، نمی آییکجا دانسته ای حال پریشانی که من دارم
صفحهٔ ۱ از ۲