شعر را زندگی کن
خلوتی با اسیر شهرستانی

شمارهٔ ۷۶۸

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
اگر بیهوده گردم شهر از صحرا نمی دانماگر ساغر پرستم قطره از دریا نمی دانم
۲
سراپا پاسبان خویش بودم جلوه ای دیدمچه کرد آیا نمی دانم که سر از پا نمی دانم
۳
به جای خنده می گریم ز شوق گریه می خندمهنوز از ساده لوحی خویش را رسوا نمی دانم
۴
غریبم کشور دیرآشنایی را نگاهی کنتغافل گو برنجد خوی استغنا نمی دانم
صفحهٔ ۱ از ۱
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth