خلوتی با اسیر شهرستانی
شمارهٔ ۸۱۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دیده را روشن سواد سطر بینایی مکنعقل را دیوانه زنجیر دانایی مکن
۲
پرتو فانوس دارد خلوت سوز درونعشق را بدنام کردی خو به تنهایی مکن
۳
شمع را تا سرنوشت صبح روشن شد گداختدیده ای داری به کار خویش بینایی مکن
۴
کاروان اولین سهو کتاب غفلت استعقل را بیهوده از تدبیر سودایی مکن
صفحهٔ ۱ از ۲