شعر را زندگی کن
خلوتی با اسیر شهرستانی

شمارهٔ ۸۱۵

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
شعله پر ریزد به صید خاطر ناشاد منپر لبی تبخاله دارد از مبارکباد من
۲
در دل از شوخی خیالش هم نمی گیرد قراردارد افسونی که هر دم می رود از یاد من
۳
بیستون گر معدن الماس باشد باک نیستتیشه از لخت جگر دارد به کف فرهاد من
۴
زور بازوی رسا دارد به افسونش چه کاردام را در خاک پنهان کی کند صیاد من
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth