خلوتی با اسیر شهرستانی
شمارهٔ ۸۱۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ز بس در عشق شد صرف خموشی روزگار مننفس در خاک می دزدد پس از مردن غبار من
۲
به خاطر بگذرانم هرگه آن صیاد وحشی رابه دام اضطراب خویش می افتد شکار من
۳
به دام آسمان گم کرده ام سر رشته خود راسر از هر جا برآرم صد گره افتد به کار من
۴
به دل از رشک غیرم نیست دیگر حیرتی باقیکه از باطن شکست آیینه را سنگ مزار من
صفحهٔ ۱ از ۲