خلوتی با اسیر شهرستانی
شمارهٔ ۸۱۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بهار سوختن بخشیده سامانی به داغ منکه هر سو شعله ای گلدسته می بندد ز باغ من
۲
عجب رسواییی سر در پی گمنامیم داردشود هر نقش پا آیینه راه سراغ من
۳
صبا بیگانه بود از رنگ و بوی گلشن هستیکه همچون غنچه پر گشت از نسیم گل دماغ من
۴
شب هجران چنان در کلبه ام دود ستم پیچدکه چشم گریه آلود است پنداری چراغ من
صفحهٔ ۱ از ۲