شعر را زندگی کن
خلوتی با اسیر شهرستانی

شمارهٔ ۸۳۳

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
نگه خون شد به چشم دیدنی کودل آتشخانه شد گل چیدنی کو
۲
زخوی فتنه هر ساعت به رنگیادب را جرأت پرسیدنی کو
۳
سخنها دارم اما بی دماغمدل گفتن غم بشنیدنی کو
۴
اسیر از گردش چشم تو شد مستقدح را فرصت پرسیدنی کو
صفحهٔ ۱ از ۱
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth