خلوتی با عطار
غزل شمارهٔ ۲۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آههای آتشینم پردههای شب بسوختبر دل آمد وز تف دل هم زبان هم لب بسوخت
۲
دوش در وقت سحر آهی برآوردم ز دلدر زمین آتش فتاد و بر فلک کوکب بسوخت
۳
جان پر خونم که مشتی خاک دامن گیر اوستگاه اندر تاب ماند و گاه اندر تب بسوخت
۴
پردهٔ پندار کان چون سد اسکندر قوی استآه خون آلود من هر شب به یک یارب بسوخت
صفحهٔ ۱ از ۲