شعر را زندگی کن
خلوتی با اسیر شهرستانی

شمارهٔ ۲۴۳

غزلیات ناتمام

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
کی چو بی‌دردان نوید وصلم از جا می‌بردمی‌شود خون گر دلم نام تمنا می‌برد
۲
عقل زاهد می‌کند گر ترک این سودای خامجنس بالا دستی از بازار مینا می‌برد
۳
عشق یوسف را چراغ بزم زندان می‌کندگر عنان طاقت از دست زلیخا می‌برد
صفحهٔ ۱ از ۱
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth