خلوتی با فرخی یزدی
شمارهٔ ۱۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
از بس که غم به سینهٔ من بسته راه رادیگر مجال آمد و شد نیست آه را
۲
دانم چو دیده دید، دل از کف رود ولینتوان نگاه داشت ز خوبان نگاه را
۳
هر شب ز عشق روی تو ای آفتابرویاز دود آه تیره کنم روی ماه را
۴
ما را مخوان به کعبه که در کیشِ اهلِ دلمعنی یکیست میکده و خانقاه را
صفحهٔ ۱ از ۲