خلوتی با فرخی یزدی
شمارهٔ ۱۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تا دیده دلم عارِضِ آن رَشکِ پری راپوشیده به تن جامهٔ دیوانهگری را
۲
چون مردِ هنرپیشه به هر دوره ذلیل استخوش آنکه کند پیشهٔ خود بیهنری را
۳
شب تا به سحر در طلبِ صبحِ وصالتبگرفته دلم دامنِ آهِ سحری را
۴
در عصرِ تَمَدُّن چون تَوَحُّش شده افزونبر دیده کشم سرمهٔ عهدِ حجری را
صفحهٔ ۱ از ۲