خلوتی با فرخی یزدی
شمارهٔ ۳۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
از قناعت خواجه گردون مرا تا بنده استپیش چشمم چشمه خورشید کی تابنده است
۲
پر نگردد کاسه چشم غنی از حرص و آزکیسهاش هر چند از مال فقیر آکنده است
۳
حال ماضی سر به سر با ناامیدیها گذشتزین سپس تقدیر با پیش آمد آینده است
۴
نیست بیخود گردش این هفت کاخ گردگردزانکه هر گردنده را ناچار گرداننده است
صفحهٔ ۱ از ۲