خلوتی با فرخی یزدی
شمارهٔ ۱۰۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چنان کز تاب آتش آب از گرمابه میریزدز سوز دل مدام از دیدهام خونابه میریزد
۲
به مرگ تهمتن از جور زال چرخ در زابلچو رود هیرمند اشک از رخ رودابه میریزد
۳
به جان پروانه شمعم که گاه سوختن از غمسرشک خویش را با حال عجز و لابه میریزد
۴
گزیدم بس ز ناکامی بس انگشت تحیر رااز این رو تا قیامت خونم از سبّابه میریزد
صفحهٔ ۱ از ۲