خلوتی با فرخی یزدی
شمارهٔ ۱۲۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
سر و کارِ من اگر با تو دلآزار نبوداین همه کارِ من خون شده دل زار نبود
۲
همه گویند چرا دل به ستمگر دادیدادم آن روز به او دل که ستم کار نبود
۳
میشدم آلتِ هر بیسر و پا چون تسبیحدستگیرِ من اگر رشتهٔ زُنّار نبود
۴
یا به من سنگ نزد هیچکس از سنگدلییا کسی از دلِ دیوانه خبردار نبود
صفحهٔ ۱ از ۳