خلوتی با فرخی یزدی
شمارهٔ ۱۲۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آن پری چو از، بهر دلبری، زلف عنبرین، شانه میکنددر جهان هر آن، دل که بنگری، بیقرار و، دیوانه میکند
۲
با چنین جمال، گر تو ای صنم، یک زمان زنی، در حرم قدمهمچو کافران، مؤمن حرم، رو به سوی بت، خانه میکند
۳
شمع را از آن، من شوم فدا، گرچه میکشد، ز آتش جفاپس به سوز دل، گریه از وفا، بهر مرگ پروانه، میکند
۴
پیش مردمش، درد و چشم ریش، کی دهد مکان، این دل پریشیار خویش را، کی به دست خویش، آشنای بیگانه میکند
صفحهٔ ۱ از ۲