خلوتی با فرخی یزدی
شمارهٔ ۱۵۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
زان طره به پای دل، تا سلسلهها دارماز دست سر زلفت، هرشب گلهها دارم
۲
کار تو دلآزاری، شغل من و دل زاریتو غلغلهها داری، من مشغلهها دارم
۳
در این ره بیپایان، وامانده و سرگرداناز بس که به پای جان، من آبلهها دارم
۴
تا در ره آزادی، شد عشق مرا هادیگمگشته در آن وادی بس قافلهها دارم
صفحهٔ ۱ از ۲