خلوتی با فرخی یزدی
شمارهٔ ۱۶۴ - در زندان قصر
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ترسم ای مرگ نیایی تو و من پیر شوموین قدر زنده بمانم که ز جان سیر شوم
۲
آسمانا ز ره مهر مرا زود بکشکه اگر دیر کشی پیر و زمینگیر شوم
۳
جوهرم هست و برش دارم و ماندم به غلافچون نخواهم کج و خونریز چو شمشیر شوم
۴
میر میراث خوران هم نشوم تا گویممردم از جور بمیرند که من میر شوم
صفحهٔ ۱ از ۳