خلوتی با فرخی یزدی
شمارهٔ ۱۷۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بستهٔ زنجیر بودن هست کارِ شیر و منخونِ دل خوردن بُوَد از جوهرِ شمشیر و من
۲
راستی گر نیستم با شیر از یک سلسلهپس چرا در بند زنجیریم دائم شیر و من
۳
با دلِ سوراخ شب تا صبح گرمِ نالهایمماندهایم از بس به زندانِ جفا زنجیر و من
۴
بر درِ دیرِ مغان و خاک ما چون بگذریبا ادب همّت طلب کن ای جوان از پیر و من
صفحهٔ ۱ از ۲