خلوتی با فرخی یزدی
شمارهٔ ۱۷۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تا در خم آن گیسو چین و شکن افتادهبس بند و گره ز آن چین در کار من افتاده
۲
در مسلک آزادی ما را نبود هادیجز آنکه در این وادی خونین کفن افتاده
۳
شادم که در این عالم از حرص بنی آدممسکین و غنی با هم اندر محن افتاده
۴
زین شعله که پیدا نیست آنکس که نسوزد کیستاین شور قیامت چیست در مرد و زن افتاده
صفحهٔ ۱ از ۲