خلوتی با فرخی یزدی
شمارهٔ ۱۸۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دست اجنبی افراشت، تا لوای ناامنیفتنه سربهسر بگذاشت، سر به پای ناامنی
۲
شد به پا در این کشور، شور و شورش محشرگوش آسمان شد کر، از صدای ناامنی
۳
دستهای به غم پابست، شستهاند از جان دستهر که را بینی هست، مبتلای ناامنی
۴
مست خودسری ظالم، گشته دربهدر عالمفتنه میدود دائم، در قفای ناامنی
صفحهٔ ۱ از ۲