خلوتی با عطار
غزل شمارهٔ ۲۴۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شکن زلف چو زنار بتم پیدا شدپیر ما خرقهٔ خود چاک زد و ترسا شد
۲
عقل از طرهٔ او نعرهزنان مجنون گشتروح از حلقهٔ او رقصکنان رسوا شد
۳
تا که آن شمع جهان پرده برافکند از رویبس دل و جان که چو پروانهٔ نا پروا شد
۴
هر که امروز معایینه رخ یار ندیدطفل راه است اگر منتظر فردا شد
صفحهٔ ۱ از ۳