خلوتی با سحاب اصفهانی
شمارهٔ ۱۲۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
هر زمان دامن به خون بیگناهی تر کندچون رسد نوبت به من اندیشه از محشر کند
۲
سالها کردیم بر کوی تو در سر خاکهاتا که در کوی تو دیگر خاک ما بر سر کند
۳
قوت یک آه دارد دل نمیداند کز آنچارهٔ بیداد آن یا کینهٔ اختر کند
۴
دست هجران تواش در بر کند صد جامه چاکهرکه روزی خلعت وصل ترا در بر کند
صفحهٔ ۱ از ۲