خلوتی با سحاب اصفهانی
شمارهٔ ۱۵۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
مرغ دل با زلف او آرام نتوانست کردگرچه مرغی آشیان در دام نتوانست کرد
۲
بارها کردیم ساز می کشی از باده همچاره ی نا سازی ایام نتوانست کرد
۳
شد چنان شرمنده از رنگ لب میگون یارساقی محفل که می در جام نتوانست کرد
۴
چشم او را دیدم و چشم از جهان بستم که گفتخویش را قانع به یک بادام نتوانست کرد
صفحهٔ ۱ از ۲