خلوتی با سحاب اصفهانی
شمارهٔ ۲۰۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
خوشا آن روزگار خوش که با من بود یاری خوشجدا ز آن یار خوش دیگر ندیدم روزگاری خوش
۲
نمیدانم به صید دل چه آمد آنقدر دانمکه در خون می تپد از شهسواری خوش شکاری خوش
۳
نوید کشتنم آن شوخ امشب داده و دارمبه امید وفای وعده ی خوش انتظاری خوش
۴
بود زان شهریارم شهر دل ویران و حیرانمکه چون ویران شود شهری که دارد شهریاری خوش؟
صفحهٔ ۱ از ۲