خلوتی با سحاب اصفهانی
شمارهٔ ۹
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چو شد مشاطه ی خورشید سوی برج حملعروس دهر محلی شد از حلی و حلل
۲
زمین چو کان زمرد ز سبزه شد به قیاسچمن چو معدن بسد زلاله شد به مثل
۳
جبل چو رنگ شقایق چنانکه پنداریفکنده است جل لعل گون به دوش، جمل
۴
سحاب شمع فلک تیره کرد و در عوضشز شاخ گل بر زمین بر فروخت بس مشعل
صفحهٔ ۱ از ۱۱