خلوتی با عطار
غزل شمارهٔ ۲۷۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
عشق تو ز سقسین و ز بلغار برآمدفریاد ز کفار به یک بار برآمد
۲
در صومعهها نیم شبان ذکر تو میرفتوز لات و عزی نعرهٔ اقرار برآمد
۳
گفتم که کنم توبه در عشق ببندمتا چشم زدم عشق ز دیوار برآمد
۴
یک لحظه نقاب از رخ زیبات براندندصد دلشده را زان رخ تو کار برآمد
صفحهٔ ۱ از ۳