خلوتی با جهان ملک خاتون
شمارهٔ ۳۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دردمندم از لب لعلت بده درمان ماکز رخ چون خور فکندی آتشی در جان ما
۲
در دلم دردیست درمانش نمیدانم ز وصلخود نمیآید به سر این درد بی درمان ما
۳
خلق گویندم تو را بودی سر و سامان چه شدسر ز سودا پر شد و از دست رفت سامان ما
۴
آخر از روی کرم بازآ که در هجران توز آب چشم خون فشانم تر شده دامان ما
صفحهٔ ۱ از ۳