خلوتی با عطار
غزل شمارهٔ ۳۸۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
از پس پردهٔ دل دوش بدیدم رخ یارشدم از دست و برفت از دل من صبر و قرار
۲
کار من شد چو سر زلف سیاهش درهمحال من گشت چو خال رخ او تیره و تار
۳
گفتم ای جان شدم از نرگس مست تو خرابگفت در شهر کسی نیست ز دستم هشیار
۴
گفتم این جان به لب آمد ز فراقت گفتاچون تو در هر طرفی هست مرا کشته هزار
صفحهٔ ۱ از ۴