خلوتی با جهان ملک خاتون
شمارهٔ ۹۹۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بگفتی هم شبی جانا نظر بر حالت اندازمز روی مردمی یک دم به حال دوست پردازم
۲
بیا دست دلم گیر و شبی از وصل ای دلبرمیان جان من بنشین که سر در پات اندازم
۳
هوای کوی وصل او بلند افتاده است ای دلاگرچه زین هوس دایم گرفته همچو شهبازم
۴
بدین امّید عمرم شد به باد و یاد میناردکه ما را بود مسکینی زهی دلدار طنّازم
صفحهٔ ۱ از ۳