خلوتی با جهان ملک خاتون
شمارهٔ ۱۰۱۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
عمریست تا من از جان حیران آن جمالمبگرفت بی رخ او از جان خود ملالم
۲
دل رفت و جان مسکین از هجر در تکاپویدر بحر غم گرفتار در جستن وصالم
۳
کویش مرا هوس بود گفتم که بینمش رویکاندر هوای وصلش مرغی شکسته بالم
۴
در کارگاه وصلش نقشی نبست هرگزاستاد عشق زان رو بی نقش او خیالم
صفحهٔ ۱ از ۲