خلوتی با طبیب اصفهانی
شمارهٔ ۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
درماندگی خود به که گوییم خدا راسلطان ندهد گوش به فریاد گدا را
۲
گویند که هر تیرهشبی را سحری هستگویا سحری نیست شب تیرهی ما را
۳
گل در قدمت باد صبا ریزد و ترسمکز برگ گل آسیب رسد آن کف پا را
۴
از شرط وفا نیست چو آزردن عاشقزین بیش مکن خون به دلم شرط وفا را
صفحهٔ ۱ از ۲