خلوتی با طبیب اصفهانی
شمارهٔ ۳۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
رفتم و برگشتنم دیگر بکوی یار نیسترفتنم از کوی او این بار چون هر بار نیست
۲
گر روم کمتر بکویش به که در کویش مراباعث خواری بجز آمد شد بسیار نیست
۳
ریخت از گلبن گل و افغان که ما را باغبانرخصت نظاره داد اکنون که گل دربار نیست
۴
مشت خاکی کز پس عهدی فشاندی بر سرممی شناسم ای صبا، از آستان یار نیست
صفحهٔ ۱ از ۲