خلوتی با طبیب اصفهانی
شمارهٔ ۴۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
به گلشنی که ز رویت نقاب میافتدز چشم شبنم او آفتاب میافتد
۲
به حشر دیدهٔ بیاشک را بهایی نیستگهر ز قدر فتد چون ز آب میافتد
۳
فریب وعدهات آبی نزد بر آتش دلچو تشنهای که به دام سراب میافتد
۴
به غیر گلشن کویت طبیب راه بخستاگر بخلد رود در عذاب میافتد
صفحهٔ ۱ از ۱