خلوتی با طبیب اصفهانی
شمارهٔ ۵۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آنان که برخسار تو چون من نگراننددانند که زیبائی و ای کاش ندانند
۲
ما کام دل خود زاسیری بستانیماز ما اگر این کنج قفس را نستانند
۳
برخیز که خود را برسانیم بمنزلتا مردم این قافله در خواب گرانند
۴
ساقی قدحی قسمت ما تشنه لبان کنزان می که حریفان همه بر خاک فشانند
صفحهٔ ۱ از ۲