خلوتی با طبیب اصفهانی
شمارهٔ ۸۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تا به دلجویی من لعل تو خندان نشودخاطرم جمع از آن زلف پریشان نشود
۲
افتد از آب چو گوهر ز صفا می افتدجای رحمست بر آن دیده که گریان نشود
۳
آنکه از محنت هجر تو مرا گریان کرددارم امید که از وصل تو خندان نشود
۴
خاکبازی برهت نیست مسلم بکسیکه بخاک از ستم عشق تو یکسان نشود
صفحهٔ ۱ از ۲