خلوتی با طبیب اصفهانی
شمارهٔ ۹۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
صید دلم که باشد ازو خون روان هنوزخوش آنکه هست سر غمت را نشان هنوز
۲
بر دل بسی نهفته ام اما نیامدستحرف شکایت تو مرا بر زبان هنوز
۳
قدر وفا نگر تو که از قحط مشتریماندست این متاع از آن کاروان هنوز
۴
هر چند سرگرانیش از حد گذشته استبستن بیار عهد وفای توان هنوز
صفحهٔ ۱ از ۲